تبليغاتX
پنجره مهربانی

پنجره مهربانی
 
قالب وبلاگ
پيوندهای روزانه
لینک های مفید
میخواهم بنویسم ! یعنی وقتی باید بنویسم کلمه ها بدون اختیار روی سفیدی کاغذ نقش می بندند .کلمه ها

می آیند پشت سرهم .مثل قطاری که باسرعت هرچه تمام می آید ! اما این قطار فقط در ایستگاه آخر نگه

می دارد ! وقتهایی پیش آمده که کوپه های قطارم پر از ناراحتی واندوه است ! شاید وقتهایی در کویر 

ناامیدی گم شدم یادر چاله های زندگی گیرکردم ! آره قبول دارم آن مواقع زیاد از تنهایی ها و بیراهه های

زندگی می نالیدم ...! ولی  این روزها یک حس مهربان ویک صدای آرام بخش از خواب بیدارم می کنه و

میگه رفیق ! بلند شو ! یک لبخند قشنگ روی لبهایت بنشان ! با خودم فکر میکنم می شود تنهایی هم از 

زندگی لذت برد ! یعنی باید بتوانم !


[ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 ] [ 23:29 ] [ پروانه ]
به تو می اندیشم به تویی که همیشه بامنی .همیشه آسمان را با تو تفسیرمیکنم . لحظه های ناب 

و بی برگشت زندگی ام را با تو تعبیرمیکنم . عشق را با تو معنامیکنم .درتمام لحظه هایم که با تو هستم

 دوستی ومهربانی جاری است .وقتی با توام احساس شادی وترنم میکنم .با تو تمام مدت برای 

دل کوچک یک گنجشک عاشقانه می سرایم.

دوست دارم پنجره مهربانی رابه سوی تو بگشایم برای همیشه!

"تقدیم به بهترینم "

[ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 2:16 ] [ پروانه ]
فردا بار دیگر خورشید از افق مهربانی ها طلوع خواهد کرد و هرچه درسینه دارد بی هیچ چشمداشتی

ارزانی زمین و زمینیان خواهد کرد .

 

آری !   زمینیان آنان که هیچیک هرگز وسعت سخاوت و مهربانی خورشید را ندیدند و نیاموختند که مهربان

 

 باشند بی آنکه چیزی بخواهند !

 

روز با همه زیبایی هایش شروع میشود و ساکنان این کره خاکی چشم از خواب می گشایند و سالم

 

و سرحال زندگی را یک بار دیگر تجربه می کنند و شاید هرگز به این نمی اندیشند که دیروز آدمیانی

 

بودند که طلوع خورشید امروز را ندیدند .

 

 

 

[ سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ] [ 20:28 ] [ پروانه ]
با تو طعم زندگی را چشیدم و سایه زندگی را حس کردم ! با تو خون در رگهایم جاری شد ! با تو غروب

خورشید"امواج دریا "گرمای شن های ساحل" زیبایی شکوفه های درختان و سبزی بهار را احساس کردم .

آری طعم عشق را چشیدم و رنگ عشق را دیدم ! نگاه مهربانت را از یاد نخواهم برد ! باز هم به خوابم سفر

کن ! چه خواب شیرینی ! کاش صدای زنگ ساعت بیدارم نکرده بود !

[ جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 ] [ 20:45 ] [ پروانه ]
 ای کاش هر روز به زندگی رنگی روشن تر می نشاندیم و هر لحظه وصال سفید را آرزو میکردیم !

 

ای کاش صفای سبز ، آرامش آبی و کمال سفید را راهنمای نقش زندگی میکردیم !

 

ای کاش به تلنگر غرش یک رعد ، همراه باد روان  ، همراه آب پاک  ، همراه خاک سبز

 

و همراه آتش متحول میشدیم  !

 

و ای کاش با لبخند بهار سبز میشدیم !

[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 0:46 ] [ پروانه ]
 
دنیای من شاید گاه ابر غمی آسمانش را تیره سازد ! لیکن فرمانروای آسمان آبی آن ، شادی 

 

و شوق پرواز در آن جاری است .

 

دنیای من دنیای زمینی است که به راه آسمان می راند و هیچگاه ایستادن را زندگی نخواهد کرد !

 

"بهار همین نزدیکی است ، دوستان خوبم  در سال ۹۱  آرامش ،  امید و سلامتی را برای شما عزیزان

 

آرزومندم ".

 

 

[ جمعه بیست و ششم اسفند 1390 ] [ 10:40 ] [ پروانه ]
نمیدانم درسکوت شب چه حکمتی است که مرا بی خواب میکندو بسوی خود میکشاند !

نمیدانم شاید تنها شب است که به زمزمه هایم گوش خواهد کرد !

 بگو با من ! که تنها نیستم ! بگو که باتو هستم دربیکران دریا ، درآبی آسمان ها ، در جای جای

شب و درگذر از تاریکی ها !

بگو با من ! همسفرمن ،که درگذر از جاده های انتظار احساست خواهم کرد و تو فراتراز ازاندیشه من

پای بر کویردلم خواهی گذاشت!

بگو با من !

[ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 2:42 ] [ پروانه ]
روزی سربر خواهم آورد ، از لابه لای ابرهای سردرگم و بی نشان ، اوج را حس خواهم کرد !

اوج وجود، اوج هستی و ...من یک زمینی ام ! پاهایم گرما و سرمای زمین را حس کرده اند !

گاه خارهای زمین پاهایم را آزرده اند و گاهی سبزه با طراوتش آرامش را برایم به ارمغان آورده است .

همیشه آسمان را در آغوش گرفته ام ! و همواره او را در آغوش می فشارم تا این که روزی برسد که

با او یکی شوم !

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 22:22 ] [ پروانه ]
مانند برگهای پاییزی گریزانم از اینکه خود را زیر گامهای کسی بیاندازم تا مبادا خواسته یا نا خواسته

مرا لگد مال کند ! آه ...این صدای خرد شدن و شکستن من بود ! ای کاش می دانست در پس

زردی رخسارم آرزوهای سبزی در سینه ام نهفته است تا مرا با تمام آرزوهایم زیر گامهایش  و سردی

نگاهش  لگدمال نکند ! قبول خواهم کرد ! شکستن را ! به شرطی که همیشه کنارم باشد !

[ شنبه ششم اسفند 1390 ] [ 10:48 ] [ پروانه ]
وای بیست روز ! چقدر سخته ! که نتونی تصمیم بگیری ! در مورد محلی که باید زندگی کنی ! 

باکسی که  مجبوری زندگی کنی ! یاحتی کسانی ! میدونم اگه دوباره پنجره قبلی رو بازکنم دوستانم ناراحت

میشن اما خب یه موقع ها آدم نیاز داره بنویسه     !اما بقول " آقای هادی " اینجا پنجره مهربانیه و همیشه باید

مهربانانه نوشت ! و دوستان هم با امید این پنجره را باز کنند ! اومدم بنویسم پشیمان شدم ! خب همین نوشته هم

کفایت میکنه که بگم هنوز هستم  ! امیدوارم دوستان خوبم هم سلامت و شاد باشند . 


[ یکشنبه سی ام بهمن 1390 ] [ 11:22 ] [ پروانه ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ